۱۴۰۰ شهریور ۱۴, یکشنبه

  اسم دوست مرده ام را در گوگل سرچ میکنم

عکاس بود. عکسهایش را میبینم و عکسهایی از خودش. گوگل صفحه ای از فیس بوک نشانم می دهد که در آن دوستانش برای دوست مرده ام صفحه ای ساخته اند و از او صحبت می کردند عکس هایش را گذاشه اند و عکس اعلامیه اش را

دوستم هشت سال پیش مرد در آتش سوزی. صفحه را که بالا پایین می کردم چشمم را بستم دوستم را دیدم در آتلیه اش نشسته رو به رویم بلند میشود برایم چای میریزد از من میخواهد برویم جلوی مانیتور. عکسهای جدیدش را نشانم می دهد با هم سیگار می کشیم  و درباره عکسها حرف می زنیم. پلک می زنم خودمان را می بینم در گالریها که به عکسها و نقاشی ها خیره شده ایم و بعد در پیاده روی خیابان ازشان حرف میزنیم پلک می زنم و پلک می زنم و دوستم را میبینم با یک تصویر مشخص که در تمام آنچه از او در ذهنم است حسی ست واضح. لبخندش. که گاهی آنقدر عمیق میشود که دندانهایش معلوم میشود

.لبخندش آن چیز پررنگی ست که از او در ذهنم مانده

من چرا باید بعد از چند سال اسم دوست مرده ام را در گوگل سرچ کنم؟ شاید فکر میکنم این مردن آنقدرها هم جدی نیست که چند سال طول بکشد یا فکر می کنم مردن زمان دارد مثل زنده ماندن. زمان مردن چقدر است؟ آنقدر که در یادم بماند؟

بعد چه اتفاقی می افتد؟ وقتی که انسان مرده از یاد آدم هم میرود؟به نظرم مردن واقعی همان وقت است و شاید در این فاصله بشود آدمی برگردد. برگردد و یادش به یک چیز عینی و ملموس تبدیل شود مثل لبخندی که بشود حسش کرد

 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

کاری که موسیقی می کنه


موسیقی خوب همه چیزه. محرکه. وادار می کنه به فکر کردن ، نوشتن، دیدن ، راه رفتن ، خندیدن، گریه کردن. این کاریه که هیچ چیزی نمی تونه انجام بده. تو بهترین حالت یه موزیک می تونه اشکتو در بیاره و تو غمگین ترین لحظه موزیک می تونه بلندت کنه، برقصوندت. هر نت باهات حرف می زنه می گه که چیکار کن. من اینا رو ازش دیدم که می گم حرفاشو شنیدم. عین یه دست هولم داده عین یه مادر نوازشم کرده و عین باد بلندم کرده سبکم کرده مستم کرده.
موزیک منو می بره به عمق کلمه ها ، به ته فکرا، به اوج آسمون. بزرگم می کنه.
چطور آدما بی موهبت موسیقی زندگی می کنن؟ چطور می تونن خودشونو محروم کنن از آوا، از آهنگ، از صدای ریتمیک؟
 دارم النی کاراایندرو گوش می دم. دارم باهاش حال می کنم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

از خوابهایی که می بینم


زمین یه صفحه معلق ولی خیلی بزرگ بود روی صفحه ،من و خواهرم و بابا بودیم و یه سری آدم دیگه که نمی شناختمشون. کسی ساکن نبود همه در حرکت بودن جز ما سه تا. خبر اومد که قراره زلزله بیاد. بابا با لباس رسمی وایستاده بود سمت چپم و اصلا نگران زلزله نبود کاملا خونسرد بود خواهرم روبروم وایستاده بود و نگران نگام می کرد . ترسیدم از زلزه و از مردن . با خودم گفتم نباید بمیرم . خم شدم و از روی زمین یه مشت میله های فلزی باریک نوک تیز برداشتم. مثل میخ بودن اما بزرگتر از میخ. برشون داشتم . صورتم رو گرفتم سمت بالاچشمام باز بود دهنم رو باز کردم و از توی لثه میخ ها رو کردم تو سقف دهنم و فشار می دادم تا کاملا زیر پوست صورتم بره. خیلی درد نداشت خون هم نمی یومد.وقتی تو تمام صورتم اون میله ها رو فرو کردم صورتم رو آوردم پایین دیدم خواهرم هم داره سعی می کنه همین کارو بکنه دیگه از اینجا به بعد تصویر خواهرم هی محو می شد و برعکس بابام انگار پر رنگ تر میشد.
 خم شدم و بقیه فلزها رو برداشتم یکی از طول فرو کردم تو ساق دست ، تو بازو و ...همینطور کل بدن. نمی خواستم جایی جا بمونه. میله ها عین اسکلت فلزی بودن برای بدنم. وقتی کارم تموم شد رفتم جلوی آیینه.
صورتم رو که دیدم ترسیدم از زیر پوستم نوک فلز ها داشت می زد بیرون پوستم خیلی ورم کرده بود و رنگم هم پریده بود.همون موقع گفتم شدم شبیه جنازه ها برگشتم بابا پشتم وایستاده بود گفتم می خوام درش بیارم. بی خیال اصلا می خوام بمیرم. اصلا زنده موندن چه اهمیتی داره؟ بابا گفت بیا کمکت کنم . سرم رو گرفتم بالا دهنم رو باز کردم بابا آروم فلزها رو از توی دهنم می کشید بیرون. یه کم درد داشت. وقتی همه فلزها بیرون اومدن یهو زلزله اومد. روی زمین دراز کشیدم روی اون سطح معلق بزرگ و بغلش کردم.زمین منعطف بود دستمو که فشار می دادم  انگار می رفت تو تن زمین برای همین تونستم بغلش کنم. زلزله تموم شد. سرم رو بلند کردم دیدم هنوز زنده ام.

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

دیگه برام عادی شده هرروز صبح منتظرم علی  که از خونه می ره بیرون و من می شینم پای ترجمه ها صدای زنگ خونه بیاد و علی بیاد بالا جلوی در و این جمله ها رو بگه:

آخ کیفمو جا گذاشتم/ عزیزم عابر بانکم رو از رو میز می دی؟/ ببخشید موبایلم رو مبله انگار/ می شه کلید شرکتو بدی؟/  پولامو تو جیب اون لباسم جا گذاشتوو ....
و هر بار خیلی خونسرد طوری که انگار بار اولشه بر خورد می کنه وسایلو می گیره و با عجله از پله ها می ره پایین. روزهایی هم بوده که همسایه روبرویی اومده زنگ واحدو زده و گفته : خانم کلید خونه رو در جامونده . تشکر می کنم کلید رو بر میدارم و در رو می بندم.
اوایل سخت بود عصبانی می شدم . اعصابم خورد می شد از اینکه وقتی تازه شروع به کار می کنم رشته افکارم به خاطر فراموش کاری شوهرم به هم بریزه. بعد چند بار باهاش حرف زدم اما حالا یه جور دیگه بر خورد می کنم . علی که از در می ره بیرون کامپوتر رو روشن نمی کنم. یه چایی برای خودم می ریزم تا سرد بشه تو خونه قدم می زنم و می گردم ببینم چی جاگذاشته اونو آماده می کنم و جلوی در منتظر می مونم همین که زنگ زد و اومد بالا وسیله رو می دم دستش و با حس خوب روزمو شروع می کنم.
 

۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

بوی وایتکس که میاد یعنی یه جایی یا یه چیزی داره تمیز می شه شاید اونقدر که بوی عود یا بوی دود آدمو یاد یه چیزایی می اندازه وایتکس این کارو نمی کنه . اما اگه زن باشی و بیشترین ساعت ها رو تو خونه بگذرونی وایتکس واسه تو مثل عود می شه واسه شاعر. وقتی بوشو می شنوم یاد کارام می افتم یاد ظرف ها ی نشسته تو ظرفشویی یاد یه چیزی که کثیفه و من نمی دونم چیه با اینکه خیلی کم از وایتکس استفاده می کنم ولی نمی دونم چرا هربار که می رم فروشگاه دو سه تا بطری ( از اون بزرگاش) می گیرم و می ذارم تو خونه برای همینه که همیشه تو خونه من وایتکس پیدا می شه شاید می خوام به خودم بگم من به تمیزی مامانم تو کار خونه ولی نیستم.
بعد هربار که می بینم خیلی ازش استفاده نمی کنم می گم آخه قرار نیست که من مثل مامان باشم خیر سرم من کارم چیز دیگه ست هرچند محل کارم تو خونه است اما من یه خونه دار تمام وقت نیستم. اما به قول ویرجینیا وولف تا وقتی جای مستقلی نداشته باشی واسه کار کردن انگار که کار نمی کنی و از اونجایی که کار خونه اصولا کار در نظر گرفته نمی شه به نظر میاد که من یه زن بیکارم در حالی که روزی 8 یا 9 ساعت بی وقفه در حال نوشتن یا ترجمه هستم شاید بیشتر از آدمهایی که بیرون کارمی کنن ولی این مهم نیست. مهم اینه که کار زنهایی هم که ساعت ها با وایتکس همه جارو تمیز می کنن هم به چشم نمیاد.

امسال بیشتر از هر سالی ترجمه کردم : نمایشنامه . داستان. مقاله و یه کتاب نصفه که تا یه ماه دیگه تموم می شه  راضی ام از این حجم اما باید بیشتر بشه  و اگه حتی یکی از اینا رو بتونم چاپ کنم خیلی خوشحالتر می شم . شاید  اونوقت دیگه نرم وایتکس بخرم  و انبار کنم تو خونه یا بدمش به همسایه ها :)

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

به یاد هانیه


 انگار هرروز باید قَدَم رو چک می کردم. هر بار سعی می کردم ببینم دستم به زنگ می رسه یا نه. وقتی پام خسته می شد و دستم به زنگ نمی رسید ، در می زدم تا صدای هانیه رو نمی شنیدم دست بر دار نبودم: اومدم.
خونه ما تو یه کوچه بن بست بزرگ بود. سر یه کوچه کوچیک که تو اون کوچه باریک، دوتا خونه بود. دری که ته کوچه بود فلزی بود و تقریبا بزرگ. در که باز می شد دو یا سه تا پله باید می رفتی پایین تا بری تو حیاطِ بزرگِ لختِ بدونِ تزئینات، کف حیاط  رو با موزائیک پوشونده بودن. ته حیاط پله می خورد می رفتیم توی زیر زمین که آشپزخونه و نشیمن بود و حمام. اما سمت راست حیاط طبقه بالا اتاق کار بابای هانیه بود. یه اتاق پر از کتاب و دو تا پنجره بزرگ که کمک می کرد همه کتابا رو خوب ببینی.همیشه بابا شو پشت میز می دیدم یا یه وقتای موقع برگشتن به خونه تو کوچه می دیدمش. همیشه عبای و قبای کرم و قهوه ای می پوشید با عمامه سیاه حاج آقا سید بود. سفید بود و یه جفت چشم قهوه ای داشت و موهای خرمایی. الان که قیافه اش یادم میاد به نظر مرد جذابی بود.صبح ها می رفتم دنبال هانیه با هم می رفتیم مدرسه. بدری خانم مادر هانیه هر صبح با روی خوش میومد تو حیاط استقبالم و می خواست یه لقمه از صبحونه بخورم که همیشه هم من سیر بودم. زن باریک و بلند قدی بود با پوست سفید. دامن های کوتاه می پوشید با بلوزهای رنگ ووارنگ . موهای کوتاه کرده و همیشه هم آرایشش پاک نمی شد. هانیه توی مدرسه درسش از من بهتر بود من شاگرد متوسط بودم و اون همیشه سر صف جایزه می گرفت.بزرگتر که شدیم همیشه عربی و انگلیسی رو بیست می گرفت و سعی هم می کرد حرف زدن عربی رو هم یاد بگیره. بابای هانیه از اون آخوندهای معمولی که بشه تو مسجد دیدشون نبود تصورش هم نمی کردم بتونه حتی یه روز پیشنماز مدرسه باشه انگار با پیشنمازها فرق می کرد. ماههای رمضان می رفت اروپا تبلیغ دین اسلام. یادم نمیره یه سال که رفته بود لندن سوغاتی یه دستگاه ویدئو آورده بود و بچه هاش با او کارتون می دیدن. اولین دستگاه ویدئو از لندن وارد کوچه ما شد.اولین بار وقتی تو خونه اونا با دستگاه کارتون دیدم اونقدر ویدئو برام عجیب بود که فکر می کردم حاج آقا صدا و سیما رو خریده و هر چی بخواد برای بچه هاش پخش می کنه...سال دوم دبیرستان از اون شهر هم زدیم بیرون من رفتم یه مدرسه جدید. سال بعد اون ها هم از اون خونه رفتن و دیگه گم شدیم.
چند سال پیش آخرای دوره لیسانس حاج آقا یه شب به بابا زنگ زد تابستون بود. قرار شد فردا شب بیان شهر ما و شام پیش ما باشن. هیجان داشتم که دوست بچگی رو بعد سالها می بینم. فردا شب حاج آقا و بدری خانم با هانیه و شوهرش و یکی از برادرای هانیه اومدن خونه. چادرش رو که در آورد خورد توی ذوقم چاق بود و سبزه و بی آرایش هنوز خندان بود اما حالا کاملا با من فرق داشت بابا اجازه نداد بره دانشگاه و دیپلم رو کافی دونست هر چند هانیه میگفت راضیه و زن ها کارهای واجب تری دارند، واجب تر از باسواد شدن و اینکه رضایت شوهرش که اون هم آخوند بود مهمترین چیزه...حالا حاج آقا به نظرم خیلی عجیب نبود یه آخوند بود مثل خیلیهای دیگه و هانیه وقتی موقع رفتن تمام صورتش رو با چادر سیاه پوشوند تمام بچگی از ذهنم پاک شد.

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

نه خیلی واضح


وقتی می خواستم آدما روببینم باید سرم و بالا می گرفتم به نظرم خیلی بزرگ می اومدن دستم تو دست خاله شهین بود هیچ وقت منو نمی کشوند دنبال خودش .تنها آدم بزرگی بود که با من مثل یه خانم درست و حسابی حرف می زد انگار نه انگار که من کوچیکم. خیلی کوچیکتر از اون که یه پرستار جوون بود. از کوچه که زدیم بیرون رفتیم اون طرف خیابون زنبیلِ دست خاله هنوز یادمه از اون زنبیلای حصیری که زنای شمالی می بافتن بود که الان دیگه از اونا نیست بیشترش حالا وارد می شه .باید از کنار رودخونه می گذشتیم تا می رسیدم بازار روز. بازار ماهی فروشا. نزدیکای رودخونه بود کلی آدم وایستاده بودن یادمه خاله رفت جلو منم باهاش رفتم. بیشتر آدما مرد بودن .بزرگ بودن. خیلی بزرگتر از من . پاهای آدما هنوز یادمه اونجا کلی پا بود که میخکوب شده بودن. الان که فکر می کنم انگار تنها پای محرک مال ما بود.از بین پای آدما یه چیزایی می دیم اما خیلی واضح نبود .هی یه چیرزی جلوی دیدمو می گرفت.... خاله شهین بغلم کرد منو گرفت باللا یه مرد واقعا بزرگ یه زنجیر بسته بود دور بازوش سرخ شده بود یه فریادی  زد و زنجیر پاره شد صدای همه آدما اونقدر زیاد بود که ترسیدم. خاله منو گذاشت پایین رفتیم به سمت بازار ....حالا خیلی ساله بازار روزو از اونجا بردن و اون تنها باری بود که پهلوون دیدم و معرکه گیر. و این دورترین خاطره ایه که هنوز شفاف با همه حِساش جلوی چشممه می دونم اون موقع قبل از پنج سالگی ام بود.

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

در باب برجسته نمایی


 همیشه از پدیده گل درشتی بدم می اومد و هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم . مهمونی های گل درشت، ِ پر از  چیزای جینگل مستون و فضای شلوغ با  تزئینای خیلی خرکی  زود عصبی می کنه منو . فکرهای  گل درشت که مال آدمای دگمِ  بدون هیچ طنازی تو طرز فکر .مخصوصا وقتی اون آدم با همچین طرز فکری بخواد شوخی هم بکنه که خیلی افتضاح می شه  . از همه بدتر هنر های گل درشت. مخصوصا تئاتر که پر از دیالوگ های شعاری و نمادهای تابلو و گل درشت که می خواد به زور یه چیزی بکنه تو مغز تماشاگر و بعد هم به این المانها افتخار کنه.
توی فیس بوک یه آدم قدیمی رو دیدم  که  چند ساله ازش بیخبرم وقتی داشتم عکساشو می دیدم  به این جنبه گل درشت بودن خودش و زنش  و مخصوصا زنش پی بردم از ته دل خوشحال شدم که دیگه هیچ ارتباطی باهاش ندارم وگرنه الان دوستی بود در حد آیینه دق.
خیلی وقته سعی می کنم با این تیپ آدمها  ارتباط نداشته باشم. تابلو بودن طرز فکر آدما اذیتم می کنه اینکه هیچ چیزی برای کشف کردن باقی نمی ذارن زود دل منو می زنه .

آدم جذاب و قابل تحمل از نظر من آدم پر رمز و راز ِ. آدم کشف شدنی اونم پله پله .
 

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

در باب ژیلا


فکر کنم سال 84 بود دور اولی که احمدی نژاد کاندید شده بود. اون موقع تو مشارکت بودم تو کمیته زنان .هر روز می رفتم ساختمونی که تو کوچه چهارم ویلا بود. از اصلاح طلبها دکتر معین کاندید شده بود. توی ساختمان وزارت کار یه جلسه گذاشته بودن که وبلگ نویس ها با دکتر معین صحبت کنن. فکر می کنم اون موقع وبلاگ نویسی رونق بیشتری داشت از مشارکت مستقیم رفتم پارک وی برای جلسه. علی هم قرار شد بعد از کار بیاد اونجا. خیلی از وبلاگ نویس ها رو می شناختم و باهاشون ارتباط داشتم و دیدن دوستای مجازی برای خیلی جالب بود یک کم زود رسیدم . توی سالن منتظر بودم که شادی صدر رو دیدم از موسسه راهی می شناختمش و چند بار هم تو کمیته زنان منو دیده بود چند دقیقه بعد خانم صدر صدام زد و ازم خواست یه کاری کنم منو برد پیش ژیلا بنی یعقوب قبلا تو مشارکت دیده بودم اما خیلی باهاش حرف نزده بودم ژیلا بنی یعقوب درباره وبلاگم و خودم پرسید بعد گفت مجری مراسم نیومده می تونی بری بالا و جلسه رو کنترل کنی؟ برای دختری تو اون سن با جو آدمهایی که همه از من بزرگتر بودن یه کم سخت بود. آروم بود و اینقدر این آرامش عمیق و تاثیر گزار بود که حدود 40 دقیقه بعد من اونجا بودم هرچند بعدش معصومه ناصری هم به جمع اضافه شد. اون ملاقات به خوبی پیش رفت و همه از صمصم قلب آرزو کردن آرش سیگارچی آزاد بشه!!

بعدها باز هم ژیلا بنی یعقوب رو دیدم ولی گاهی اولین صداهای یه آدم تو گوشم ماندگار می مونه و منو وصل می کنه به زمان و مکانی که حالا خیلی ازش دورم. حالا من از صمیم قلب آرزو می کنم ژیل بنی یعقوب و بقیه زود آزاد بشن!!

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

 با تمام  استرسی که کشیدم به هر حال  این کا رو بستم. خوب شد . یعنی اون چیزی که می خواستم شد.

یه نمایش  با رویکرد کاملا فمنیستی درباره کار خانگی و چند همسری...حالا باید بدوم دنبال سالن برای اجرا.
 و متن جدیدم هم دیشب آماده شد خیلی خیلی خوشحالم باز گروه می بندم برای نمایشی تازه

کشور من فقط شما را می ترساند

این روز ها خیلی می شنوم از شبکه های مختلف خبری که حالت اضطراری توی اسرائیل اعلام شده. توی مدرسه ها  آژیر آماده باش می زنن که بچه ها برای همچین روزی آماده بشن یا به مردم ماسک های ضد شیمیایی می دن.
احتمالا اکثر مردم اسرائیل دچار ترس عجیبی شدن که این ترس روز به روز بیشتر می شه. اما برای من که اینجام تو ایران ، تو تهران ، قضیه خنده داره از این جهت که ساده باور اند اونهایی که فکر می کنن  همچین جنگی اتفاق خواهد افتاد و اصولا ایران بمب هسته ای داره.
چیزی که جمهور ی اسلامی ایران داره نه بمب هسته ای که ابزار تبلیغاتی برای این کار ه...گاهی تو خانواده ات رو اونقدر خوب می شناسی که می تونی هر نشانه ای را منکر بشی چون حس شناختی تو غلبه داره بر اسناد و نشانه ها و این حسه منه نسبت به سلاح هسته ای ایران.
همیشه نظرم این بوده که ایران به سلاح هسته ای نرسیده و این فقط به خاطر اینه که ایران علم و توانایی اش را نداره. کشور ما در ساده ترین علوم گیر کرده و ما هنوز به فناوری های امروزی در سایر زمینه ها نرسیده ایم و هرچه هم که در حوزه دارو سازی یا پزشکی می گن غالبا تبلیغ صِرف است نه حقیقت. و اساس حکومت ایران هم تبلیغ و ایجاد وهم است .
سالهاست دارم می شنوم که احتمالا تو همین ماه ایران و اسرائیل با هم وارد جنگ می شن. شاید ایم حرف مردم ساکن اسرائیل رو دچار هراس کنه اما برای ملت ایران که حاکمیت را می شناسه این حرف یه جک ماهیانه ست.

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه


تو این چند وقت که در مورد کشف ذره خدا شنیدم مدام زندگیمو مرور می کنم اتفاقا و همه چیزایی که درباره خدا شنیدم

قطعا نمی تونم بگم این ذره هیگز کاملا حقیقت داره یا نداره همونطور که نمی تونم درباره خیلی چیزا به قطعیت حرف بزنم

هیچ وقت تو زندگیم نسبت به چیزی یا کسی نظر قطعی نداشتم و همه چیز در شرایط نسبی برام بوده حتی اخلاق د ر حوزه رفتار.

یادم میاد وقتی ابتدایی بودم از کارتون اسب شاخدار خیلی خوشم میومد حتما خیلیا این کارتونو دیدن ماجرای یه کره اسب سفید شاخدار. می دونستم که نمی شه تو واقعیت اون اسب رو دید یا بشه جایی پیداش کرد .

اولین روزی که خواستم روزه بگیرم بابام گفت سر سفره سحری هر آرزویی داشته باشی خدا برآورده می کنه و من از صمیم قلبم آرزو کردم که وقتی می خوابم اسب شاخدار بیاد تو خوابم. خوابیدم و اون اسب نیومد تو خوابم. فردا با خودم فکر کردم شاید سر خدا شلوغ بوده و شاید هم یادش رفته دوباره اون آرزو رو تکرار کردم و باز هم خوابشو ندیدم . حتی یه شب گریه کنان اینو از خدا خواستم و وقتی صبح با نا امیدی از خواب پا شدم به خدا گفتم چطور ممکنه تو این دنیا رو ساخته باشی در حالی که نمی تونی اسب شاخدارو بیاری تو خواب من ؟؟

حالا که فکر می کنم اولین تردید من نسبت به وجود یا ماهیت خدا از همون موقع شروع شد و به طرز عجیبی حس ناتوانی او در من به وجود اومد و بعدها این سوالات هیشه تو ذهن من بود : آیا خدا نتونست اسب شاخدارو بیاره تو خوابم؟ یا خواست یه دختر کوچولو رو اذیت کنه؟ یا اینکه به صدای من اصلا گوش نداد؟؟ یا اینکه می خواست شکی از خودش در من به وجود بیاره؟؟ یا شاید اصلا خودش وجود نداشته؟؟؟

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

درباب غم


وقتی می گه با تمام وجود غمگینم....اینو می فهمم و لزما هم نباید کسی مرده باشد یا مالی را از دست بدهی.

همینقدر که زنده ای و نمی دانی چرا...همین که حس ناتوانی می کنی برای کمک نه به خودت بلکه به دیگران. همین غمی توی دلت می کارد و می رود.

خروج هیچ آدمی  از دلم توی زندگی غمی برام جا نذاشت اما گاهی یه آدمی که حس عاطفی بهش نداری وقتی می ره از هستی ، غمگین می شی حس بچهگی هام برمی گرده که گم شدم توی خیابان های بزرگ شهر.

یه بار به علی گفتم برای نسل ما کی مونده که اگه بمیره هق هق گریه کنیم؟خواننده؟ سیاستمدار؟ هنرمند؟

بعد وقتی بی نظیر بوتو مرد گریه کردم به شدت و لرزیدم....اون شب با تمام وجودم بی رحمی دنیا رو حس کردم. حالا امروز صبح سمندریان مرد شاید دیگه چند سالی می شد که کار نمی کرد اما بود و این بودن خوبه.نه باهاش کلاس داشتم و نه از نزدیک دیدمش ولی دیدن یه کار از این آدم می تونست شما رو علاقه مند کنه و اینکه این مرد کسی بود که عاشقانه تئاتر رو دوست داشت مثل من. و حالاحس می کنم چه قدر بده که یه عاشق تئاتر کم شد تو دوره ای که تئاتر داره جرم می شه.

و حالا و این شرایط غمناک باید فیلم نامه طنز بنویسم...چطور؟ وقتی حتی خنده ام نمی گیره.....خیلی وضعیت بدیه

۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

در باب زایش


وقتی دلم برای لحظه هایی تنگ می شه که دیگه تکرار نمی شن ، وقتی یاد موقعیت هایی می افتم که چقدر دوستشون داشتم  و حالا هرگز دیگه پیش نمیان. وقتی به پشت سرم نگاه می کنم و می بینم آدمهایی که اومدن و رفتن ، جاهایی که رفتم و کارایی که کردم خنده هایی که سر دادم ، حتی گریه هایی که کردم هیچ وقت دیگه قابل تکرار نیستن،  وقتی دلم یه لحظه می گیره به خاطر همون یه لحظه ی حتی کوچیک دلم نیم خواد بچه داشته باشم که یه روز دلش بگیره.

وقتی به جلوم نگاه  می کنم و می بینم تو چه دنیای نامطمئنی قدم گذاشتم و چقدر ترسناکه. به خاطرِ اون یه لحظه دلهره که میاد تو تنم و ذهنم ُ خراب می گنه نمی خوام بچه ای داشته باشم.

زمانی که به زنانگی ام فکر می کنم ، کارایی که به خاطر جنسیتم در حسرت تجربه کردنشون موندم ، خنده هایی که جلوشون گرفته شد ،آوازی که هیچ وقت درنیومد و رقصی که تو من خفه شد ، لباسی که ازش منع شدم. حتی وقتی به این فکر می کنم چطور تو تمام نوجوانی ام نتونستم  با دامن تو خیابون بدوم ، دلم نمی خواد دختر داشته باشم . وقتی به تنم نگاه می کنم که از چه چیزایی محروم شد واز چه حس هایی منع شد وقتی به دخترای دیگه تو بقیه کشورها نگاه می کنم و می بینم هنوز نسبت به اونا من چقدر درمانده ام ، وقتی به امروز نگاه می کنم و میبینم اینجا هنوز زنانگی یه جور مرضِ ،  دلم نمی خواد دختر داشته باشم.

وقتی به آدمهایی فکر می کنم که چقدر دوستشون دارم و از من خیلی دورن ، وقتی به برادرم فکر می کنم که حالا اون سر دنیاست و دیگه نمی تونم مثل سابق ساعتها با هم قدم بزنیم و حرف بزنیم و سیگار بکشیم و اینکه ممکنه باز هم یکی دیگه یا آدمهای دیگه رو از خودم دور ببینک دلم بی نهایت می گیره و به خاطر این دلگیری هاست که دلم نمیاد بچه ای رو به دنیا بیارم دنیایی که دلگیری هاش بیشتر از خنده هاشه


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

در باب مالکیت

پنجره آشپزخونه جاییه که حس می کنم کاملا مال منه. هر صبح بدون استثنا وقتی بیدار می شم می روم سراغش اگه باز باشه می بندمش و اگه بسته باشه بازش می کنم. از پنجره آشپزخونه است که کوچه رو نگاه می کنم تو طول روز . بچه ها رو می بینم که می رن مدرسه یا مامانایی که میان دنبالشون. از اونجا با پرستو دختر کوچیک همسایه روبرویی حرف می زنم کسی که همیشه با فاصله دور برای هم دست تکون دادیم و حرف زدیم و پرستو عروسکاشو به من نشون داده. پنجره من جاییه که خورشید از اون به شمعدونی من نور می ده و حواسش به اون هست. شبهایی که بیدار می مونم وقتی شوهرم خوابه کنار همون پنجره سیگار می کشم و از بالا کل کوچه رو نگاه می کنم . وقتی دارم بادمجونا رو سرخ می کنم همونجا  وای می ایستم و بیرونو نگاه می کنم. برای من منظرهای که از اون پنجره دیده می شه بی نظیر ترین چشم اندازهای دنیاست.... پنجره آشپزخونه من جاییه که حس می کنم کاملا مال منه.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

در باب ترجمه

حدود یک سال پیش یه کتابی از انگلیس به دستم رسید که شامل دو تا نمایشنامه بود از یه نویسنده معاصر . خواستم ترجمه کنم یه نگاهی به دوتا متن انداختم و طبق تنها ملاکم که نداشتن صحنه و بخش قابل سانسور بود یکی شو انتخاب کردم . چندین ماه روش کار کردم حالا بیشتر متنو ترجمه کردم رسیدم به صفحه های آخر. وقتی دارم ترجمه رو تایپ می کنم خودم خنده ام می گیره یه فضای کاملا ابزوردی داره این کار که بحث بین شخصیت ها مدام به موضوعات بی ربط کشیده می شه و این خیلی مضحکه فکر کنید یه جا دارن درباره شیک بودن یه خانمی تو مهمونی حرف می زنن  چند دقیقه بعد موضوع عطف بحثشون خشتک شلوار و انواخ اونه.... و همینطور از این شاخه به اون شاخه می پرن...واقعا توانایی یه نویسنده رو نشون می ده و اینکه چقدر ذهن خلاق و پیچیده ای داشته که می تونه مسائل بی ربطو جوری بهم ربط بده که خواننده حس کنه حتما پیوند عمیقی بین اونها بوده.
امروز داشتم فکر می کردم مردم ما که معمولا خواننده متون راحت و سلیس هستن چند صفحه از این نمایشنامه رو می خونن و آیا امکانش هست به من هم فحش بدن؟

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

در باب پریودی

شاید برای خیلی ها این اتفاق افتاده باشه که برایمن همیشه پیش میاد وقتی یه تصمیم مهم می گیرم یا یه برنامه ریزی حتی کوتاه مدت می کنم تا میام خودمو جمع و جورکنم و به روال جدید عادت کنم همچین که پریود می شم این نظم بهم می خوره و کلی برنامه منو عقب می اندازه ।
شاید باشن آدمایی که بگن دوران پریودی روی زندکی زنانه به واسطه تکرار عادی شده و تاثیر گذار نیست اما من این حرفو قبول ندارم به هر حال ماهی پنج - شیش روز آدم دچار اختلال روحی و جسمی می شه و همین عامل بهم ریختن اعصاب آدم می شه ( منظورم از آدم در اینجا صراحتا زنه )
رفتم کلاس شنا ثبت نام کردم اینقدر احمقن واسه زنا ماهیانه ثبت نام می کنن .... خب یه هفتشو که زنا نمی تونن برن : در همین راستا من نتونستم چند روزی رو برم استخر و از آب لذت ببرم।
تو خیلی از جاها هست که به این مسئله اصلا توجه نمی شه مخصوصا از سمت مردا : یادمه تو دوره دانشگاه داشتیم استاد مردی که بیشتر از دو جلسه غیبت تو ترم رو حذف می کرد بدبخت دخترا تو هر شرایطی باید میومدن نمی شد هم براش تو ضیح داد ...خب این آدم اینقد ر بی شعور بود که نمی فهمید زنا شرایط متفاوتی دارن
یا مثلا مبلمان شهری مخصوصا تو تهران واقعا افتضاحه । صندلی اتوبوس و مترو که گاهی زنا روزی دو ساعت روی این صندلی ها می شینن। صندلی دانشگاه و ......

۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

زمین دور خورشید می گردد
من دور تو
و
حلقه دور انگشتم

سمیه

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

در باب سفر

چه خوبه وقتی همه درگیر کاراشونن تو بری مسافرت وقتی ملت می رن مسافرت تو بازم بری سفر
از شنبه سفر بودم که عجیب نمود برام... در باب سفر همین که با مرد عجیبی برخوردم که باعث تغییر کوچیکی تو من شد و سبب شد باز هم به این نکته پی ببرم که هیچ وقت هیچ چیزی رو کلی نبینم و منتظر مثال نقض یه جریانی باشم .....و کلی هوای تازه به همراه دود استشمام کردم
از امروز هم هوای آلوده تهران را کشیدم تو ریه

در باب ساحل
دیگر هیچ کس گوش ماهی جمع نمی کند
حتی برای پای گلدان
حالا سالهاست
گوش ماهی ها زیر پاهای ما اند

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

در باب هشت مارس

بیشتر دلم می خواد درباره چیزایی که درک ش برام سخته حرف بزنم چون چیزایی رو که راحت درک می کنم برام مسئله نیستن
یکی از اون نکته هایی که درکش برام سخته اینه که واقعا چرا برای زنا تو فرهنگ ما فمنیست بودن یه انگه ، یه برچسبه یا یه جورایی فحشه
خب از دید مردای عویا اگه اینطور باشه خیلی عجیب نیست به هر حال فرهنگ ما یه فرهنگ مردسالار از معماری شهری بگیر تا شیوه های آموزش و اقتصاد و حتی هنر اما حداقل از زنای تحصیل کرده این انتظار می ره که دست کم اول یه کتاب درباره فمنسیم بخونن بعد نظر بدن نه اینکه نظری رو که حاکمیت مردسالار ما سالها به خورد ملت داده رو قبول کنن
یادمه اون موقعی که برای کمپین امضائ جمع می کردم سخت ترین واکنش از سمت زنای تحصیل کرده بود ( نه با سواد) دوست داشتن بگن ما احتیاج به این چیزا نداریم و از اونجایی که همه زنا گرفتار مسائل حقوقی نمی شن و ما حواسمون به خودمون هست و از زنای عوام بالاتریم پس لازم به این کارا نیست و ماحاضر نیستیم خودمونو درگیر مسائل سیاسی کنیم ....خلاصه همش بهونه
شاید بارها این جمله رو شنیدین که دوستان می گن : من فمنیست نیستما ولی می خوام حقوق زنا رعایت بشه !انگار فمنیستا دنبال خون زنان । این دوستای محترم اول باید بدونن ما شاخه های مختلف فمنیستی در دنیا داریم که اگر چه همه یه جورایی دنبال برابری قوق انسانها هستن اما به روشهای مختلف و در قالب نظریات خودشون
بنابر این همیشه و همه جا گفتم با افتخار بنده یک فمنیستم